دخترک ناز مامانی عصر وقتی با بابائی از بیرون اومدی خونه دویدی سمت مامانی و با صدای بلند گفتی مامان .... مامانی متوجه شد یه اتفاقی افتاده آخه هر وقت آرینا با تاکید میگه مامان یعنی یه خبری شده ، که مامانی یه جوجه دست بابائی دید که برای آرینا خریده بود.... در ادامه بقیه ماجرا و عاقبت جوجه طلائی.... آرینا اصلا از جوجه و هر موجود زنده ی دیگه ائی نمی ترسه آرینا فکر کرده جوجه زبون بسته ماشینه..... زبون بسته جوجه طلائی دیگه از حال رفت حالا مامانی و بابائی می خوان جوجه طلائی رو نجات بدن آرینا جوجه شو می بوسه یعنی دوستش دارم.... بالاخره جوجه زبون بسته آ...