ماجرای واکسن زدن آرینا

همه زندگی مامان و بابا
امروز صبح به بابائی گفتم تا آرینا از خواب بیدار می شه بره مرکز بهداشت و یه وقت برای شما بگیره.
وقتی رسیدیم مرکز بهداشت و نوبت شما شد خانم پرستار گفت کفش آرینا رو در بیارین و بذاریدش
روی ترازو.....
مامانی:زیر لب می گفت حالا چطوری کفشاشو در بیارم.این دختر ما به کفشاش خیلی حساسه.
وقتی دست مامانی رفت سمت کفشات یه نگاه چپی به مامانی کردی و گفتی نه ،بعدش هم که
مرکزبهداشت رو گذاشتی روی سرت که من کفشامو می خوام.خانم پرستار هم هاج و واج نگات
کرد و گفت:وای وای وای آرینا چکار می کنه برای کفشاش.(اولین آبروریزی)
بالاخره کارمون داخل اتاق کودک تمام شد و رفتیم سمت اتاق واکسن.
مامانی که دل توی دلش نبود و حسابی طبق معمول استرس داشت.
آرینا چکار کردی داخل اتاق واکسن......

٢١قطره استامینوفنو که نصفش رو به زور خوردی وبقیه رو دادی بیرونو ریختی روی صورت و لباسات.
بابائی صورت پر از قطره استامینوفن شما رو با آب شست.و دوباره اومدی تو بغل مامانی تا واکسن بزنی
وای خدا مامانی که دیگه طاقت گریه هاتو نداشت ،اشک تو چشماش جمع شد.
اقای پرستار که خواست قطره فلج اطفال بهت بده سرتو این طرف اون طرف می کردی که نتونه قطره رو
بریزه توی دهنت آقای پرستار از این کارت خندش گرفته بود و چند بار قطره ریخت تا موفق شد قطره رو
به خوردت بده .جالب اینجا بود که بعد انگشتتو کردی داخل دهنت و هی تف می کردی که ببینی
می تونی قطره ائی رو که خوردی بکشی بیرون.
آقای پرستار وقتی این صحنه رو دید گفت: دختر تو ، چقدر فیلمی .....
مامانی از دست کارای شما نمی دونست بخنده یا ناراحت باشه.
الان که این مطلبو نوشتم خوابیدی و حالت خیلی خوب نیست.![]()
آرینای عزیزم قوی باش مثله همیشه.


ماجرای واکسن زدن آرینا
